Agustin Pio Barrios Mangore
لطفا مطالب {قابل بارگذاری}و نظرات خود را برای ما بنویسید.با تشکر {بهداد}
بنام کورش پسر بهشت در اوستا،سیروس در تورات،سایروس در انجیل،ذوالقرنین درقرآن ,نخستین شاه جهان،اولین دادگستر گیتی، پدر اایران زمین....
هفتم آبانماه زادروز شاه جهان فرخنده باد.
هرگز زانو نخواهم زد، حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر از قامتم شود، (کوروش کبير)
چگونه شدكه مردم ايران دروغ گفتن آغاز كردند؟
كوروش بزرگ: مردپارسي دروغ نگويد حتي بهنگام مرگ درجنگ.
داريوش هخامنشي: اهورامزدادروغ راازسرزمين ومردم من بدورنگه دارد.
پيامبراكرم به علي:اي علي در3جادروغ نيكوست:ميدان جنگ،وعده به زنان واصلاح بين مردم (وسايل الشيعه-جلد12)
روزجهانی پدرم کورش بزرگ وشاه جهان فرخنده باد...
موشی درخانه صاحب مزرعه تله موش دید! به مرغ وگوسفندوگاوخبرداد. همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد! ماری درتله افتاد و زن مزرعه دار راگزید! ازمرغ برایش سوپ درست کردند! گوسفندرابرای عیادت کنندگان سربریدند! گاورابرای مراسم ترحیم کشتند! ودراین مدت موش ازسوراخ دیوارنگاه میکردوبه مشکلی که به دیگران ربطي نداشت فکرمیکرد!!!
همه درحسرت یک پروازند من بپروازنمی اندیشم
بتومی اندیشم که توزیباترازاندیشه هرپروازی
آنچه میخواهيم،نيستيم. آنچه هستيم نميخواهيم.آنچه دوست داريم،نداريم.آنچه داريم،دوست نداريم. عجيب كه هنوز زنده ايم و اميدواريم!!!
دلم کوه صبر است ابش مکن گرفتار رنج و عذابش مکن
بیا خانه قلب من مال تو ولی مرد باش و خرابش مکن
براي كشتن پروانه،اورا له نكن،بالهايش رابچين،خاطرات پرواز اوراخواهدكشت!
چنان دلگیرم از دنیا که خودراهم نمیخواهم به این زخم دل خونین دگرمرهم نمیخواهم
همه نامهربانند دراین دنیای پرتصویر چنین شد حاصل عمرم که جز مرگم نمیخواهم
چه کنم با غم خویش؟ گه گهی بغض دلم می ترکد
دل تنگم ز عطش میسوزد شانه ای می خواهم
که گذارم سر خود بر رویش و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم
در سایه دلشکستگی پیر شدم غم خوردم و با غمت نمک گیر شدم
تا امدم اشنای قلبت باشم گفتی که از غریبه ها سیرشدم...
هرروزتکراریست صبح هم ماجرای ساده ایست گنجشکهابیخودی شلوغش میکنند!!!
می پسندم پائیز را،که معافم میکند از پنهان کردن دردی که در صدایم می پیچد،اشکی که در نگاهم می چرخد،آخر همه می پندارند سرما خورده ام!!!
گاهى اوقات فكر كردن به بعضى ها ناخوداگاه لبخندى بر لبانت مى نشاند ...
دوست دارم اين لبخندهاى بيگاه و اين بعضى ها را !!!
کوک کن ساعت خویش اعتباری به خروس سحری نیست دگر
دوش می خورده وبرخاستنش دشوار است
کوک کن ساعت خویش که موذن شب پیش دسته گل داده به آب
ودر آغوش سحر رفته بخواب ودر این شهر سحرخیزی نیست
وسحر نزدیک است کوک کن ساعت خویش!!!
کودک فال فروشی رادیدم گفتم چه میکنی گفت به آنان که درامروزخود ماندند فردا را میفروشم...!؟
زندگی باهمه ی وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به جزادادن وافسردن نیست زندگی خوردن وخوابیدن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است ازتماشاگه آغاز حیات تابه جایی که خدامیداند
دلمان که می گیرد تاوان لحظاتی است که دل می بندیم...
خـسـتـه ام از ديـدن ايـن شـوره زار
چـشـم شـقـايـق نـگـرم آرزوســـت...
قندیل...
تندیس قطره هائیست که تسلیم جاذبه ی زمین
نشده اند.
منم ، دلتنگ دلتنگم ، منم ، یک شعر بیرنگم
منم ، دل رفته از چنگم ، منم ، یک دل که از سنگم
منم ، آواز طولانی ، منم ، شبهای بارانی
منم ، انسانی ام فانی ، خداوندا تو میدانی …
منم ، در متن یک دردم ، منم ، برگم ، ولی زردم
منم ، هستم ، ولی سردم ، منم ، مرده م ، منم مرده م
منم ، یک بغض پر باران ، منم ، غمهای بی سامان
منم ، هستم دراین زندان ، منم ، زخمهای بی درمان
منم ، دارم تب و تابی ، ز تنهائی ، ز بیتابی
منم ، رفته به گردابی ، مرا باید که دریابی !!!
عاشقی با قلب من بیگانه شد / خنده از لب رفت و یک افسانه شد
حس و حالی بعد عشق آمد پدید / بعد آنشب زندگی غمخانه شد.
غربت آن نیست که تنها باشی ، فارغ از فتنه فردا باشی
غربت آن است که چون قطره ی آب در پی دریا باشی
غربت آن است که مثل من و دل در میان همه کس یکه و تنها باشی.
یك كلبه خراب و كمى پنجره
یك ذره آفتاب و كمى پنجره
اى كاش جاى این همه دیوار و سنگ
آئینه بود و آب و كمى پنجره
در این سیاه چال سراسر سؤال
چشم و دلى مجاب و كمى پنجره
بویى زنان و گل به همه مى رسید
با برگى از كتاب و كمى پنجره
موسیقى سكوت شب و بوى سیب
یك قطعه شعر ناب و كمى پنجره
وقتی جهان
از ریشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یاس می آید
وقتی یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف که بخوانی
نان است !
با این که لب از کلام بستید شما ساکت سر جایتان نشستید شما
امواج نگاهتان دلم را لرزاند اصلا نکند زلزله هستید شما؟
بر مستی من حد سزاوار زدند با شک و یقین تهمت بسیار زدند
حلاج شدم ولی به کفرم سوگند دلتنگ تو بودم که مرا دار زدند
بی قرارتوام ودر دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت بی حوصله هاست
هم چو عکس رخ مهتاب که افتاده درآب دردلم هستی و بین من وتو فاصله هاست
خداوندا:
تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه زجري ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشارست...
خداوندا...!
تو تنهايي و من تنها،تو يکتايي و بي همتا،وليکن من نه يکتايم نه بي همتا فقط تنهاي تنهايم...
کودک فال فروشی رادیدم گفتم چه میکنی گفت به آنان که درامروزخود ماندند فردا را میفروشم...!
بت ها شکستنی بودندوباورها ماندگار،چه ساده دل بود ابراهیم!؟
اب میخواهم سرابم میدهند عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی افتاب
عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد میشوم خوب اگر اینست من بد میشوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیکر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم عاقبت الوده مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو میکنم هر چه در دل داشتم رو میکنم
من نمیگویم که با من باش فقط...
عاشق معلمی هستم که اندیشیدن را به من بیاموزد,نه اندیشه ها را!!!
ان روز که همه بدنبال چشمان زیبا هستند تو بدنبال نگاه زیبا باش.
در بیکران زندگی 2چیز افسونم میکند:
1-ابی اسمان که میبینم و میدانم که نیست!
2-خدایی که نمیبینم ولی میدانم که هست!
اگر نمیتوانی به مردم خدمت کنی برو تا خیانت نکنی!!!
ای خدای بزرگ کمکم کن تا وقتی میخواهم در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم,
کمی با کفشهای او راه بروم!!!
جهان را نه انچه واقعا هست میبینیم بلکه انچه که مه واقعا هستیم میبینیم!!!
چه هراس انگیز است برافروختن چراغ در جایی که بجز زشتی هیچ نیست!!!
چه بسیارند کسانی که همیشه حرف میزنند بی انکه چیزی بگویند,
وچه کمند کسانی که حرف نمیزنند اما بسیار میگویند!!!
دنيا را بغل گرفتيم گفتند:امن است،هيچ كاري با ما ندارد،خوابمان برد. بيدار شديم،ديديم..... آبستن تمام دردهايش شده ايم!!!
ادامه مطلب
ای درد و بلای قد و بالای قشنگت بر فرق سر عاشق چلمنگ مشنگت
ای خاک ره پای تو بر فرق سر من هر چیز که دارم به فدای دل تنگت
از روی کرم بر من دیوانه ببخشای ای سینه بنده هدف تیر تفنگت
یک جرعه مرا شربت دیدار بنوشان قبلی که شوم خاک به دست دل سنگت
اینها همه شوخی و مزاح است عزیزم طوفان که تو را بسته به اشعار جفنگش
طوفان
انگاه که به بهانه پایان خشکسالی عروسک را از دست دخترک گرفتند
و او را به سید روستا هدیه دادند,خداوند چشمهایش را بست!!!
گه دهری و گه ملحد و کافر باشد
گه دشمن خلق وفتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خویش فراتر باشد
گرگ خوناشام را در گله مهمانی مبر
تا نگردد بره ات قربان نام دوستی
مار سرما خورده را در استینت جا مده
ان ستم گستر کجا داند مقام دوستی!!!
من در سرزمینی زندگی میکنم که مردمانش:
صحنه بوسیدن دو عاشق را با نفرت بیشتری نگاه
میکنند تا صحنه اعدام یک انسان!!!
" چه دردناک است زیستن میان چنین مردمی"
•گر راه رفته بود بجایی رسیده بود عمری که شیخ بیهوده صرف نمازکرد!•
•خدایا هرجامیرویم وظلمی میبینیم،همه میگن:نگران نباش خداجای حق نشسته!
خدایا،میشه ازجای حق پاشی...که حق جای خودش بشینه!
•حاجی عبث بطواف حرم سعی میکنی باید شدن به صاحب این خانه آشنا!•
•¤بتهاشكستني بودندوباورهاماندگار!چه ساده دل بودابراهيم..!؟•
•¤پيشانى زداغ گنه سياه بهترزداغ مهرنمازازسرريا
نام خدانبرده،به كه زير لب بهرفريب خلق بگويى خداخدا..¤•
•اگرشیری درنده دربرابرت باشد، بهترازآنست که سگی خائن پشت سرت باشد..•.
سپنتا
از این نالم که فردایم چه خواهد شد
ولی من خوب میدانم که در تو غرق خواهم شد
شبم بی غم,نگاهم سردو بی گریه,تنم بی روح خواهد شد
ولی من خوب میدانم که بی تو هیچ خواهم شد.
بهداد
شاعر مشوی تا که نببینی همه عمر بخود تیرگی شب
تا که نزند بر کمرت زمونه ای دوست,همه روز و همه شب
صحبت بود اسان,مشوی مرد سفر تا که نبیینی
رنجی که زمان میدهدت,تا مشوی سیر ز خود,هر دم و هر شب.
بهداد
کاش میشد اشک را تفسیر کرد کاش میشد ناله را تعبیر کرد
کاش میشد از دل غمگین دوست اشک را چید و خنده ای تصویر کرد
بهداد
کاش میشد راز باران را نوشت کاش میشد لاله رخساران را نوشت
کاش میشد ناله نی را نوشت راز این یاران بی دل را نوشت
بهداد
کاش میشد سرنوشت از سر نوشت یا ورق زد جور دیگر دفتر این سرنوشت
کاش میشد با تو بود با تو از عشقی نوشت با تو از عشقی که پایانش نباشد
مثل امروزم به دست سرنوشت
بهداد
کاهن معبد دل را به نگاهی به خودم خیره کنم
من دیر کهن را به نگاهی کر و بی دیده کنم
ان کهنه شرابم که کنم تلخ چو زهر ان عسل شیرین را
من خود گنهم,من سر شیطان بدهم باد و بخود خیره کنم
بهداد م
بر روی بام زندگی هر چه میخواهی بکش زیبا و زشتش پای تو
تصویر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی از نو دوباره رسم کن
تقدیر را باور نکن
خالق تو را شاد افرید ازاد ازاد افرید
زنجیر را باور نکن
اگر درونم را نسازم،آبادیهاى بیرونم افسانه اى بيش نيست! (بیل ويلسون)
آنان سجاده هاراآتش ميزنندواينان بتهاراميشكنندغافل ازاينكه خدا همانست كه برلبان يك قماربازدرحال باختن جاريست!!!
ما اینجا پیغام دوست داشتنمان را با دود به هم میرسانیم,نمیدانم انجا که تو هستی تکه چوبی هست!؟
من اینجا جنگلی را به اتش کشیده ام!!!
کفشهای کهنه را دور نیاندازیم,شاید دوباره به کوچه های قدیمی برگشتیم!؟
از دل دیوانه ام دیوانه تر دانی که کیست!؟
من که دایم در علاج این دل دیوانه ام...
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شایدواما دارد
در خیال امد و ان اینه قلب شکست
اینه تازه از امروز تماشا دارد
عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخنها که خدا با همه ما دارد...
تنها منجی من کسیست که در اینه میبینم...
ای که از تازگی زخم دلم تازه تریی
یعنی از قصه دلتنگی من با خبری!؟
مثل مهتاب که از خاطر شب میگذرد
هر شب اهسته از افاق دلم میگذری.
مال هم بودن اگر دیروزها لطفی نداشت!
ارزش دیروز را امروز باور میکنیم...
از خاکم انگار که این خاک از جان تنم نیست!
انگار که این قوم غضب هموطنم نیست...
یک پنجره ناگهان برایم بفرست یک شعروکمی دهان برایم بفرست
دارم خفه میشوم در این کنج قفس لطفا کمی اسمان برایم بفرست
"درد"من تنهایی نیست?!بلکه مرگ ملتیست که گدایی را قناعت,
بی عرضگی را صبر,و با تبسمی بر لب این حماقت را
"حکمت خدا میدانند"!!!
بعد من با یاد من افسوس میماند بجا
در میان کلبه خاموش من فانوس میماند بجا
میروم تا گم شوم در جاده های بی کسی
کس نمیابد مرا افسوس میماند بجا