Agustin Pio Barrios Mangore
با این که لب از کلام بستید شما ساکت سر جایتان نشستید شما
امواج نگاهتان دلم را لرزاند اصلا نکند زلزله هستید شما؟
بر مستی من حد سزاوار زدند با شک و یقین تهمت بسیار زدند
حلاج شدم ولی به کفرم سوگند دلتنگ تو بودم که مرا دار زدند
بی قرارتوام ودر دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت بی حوصله هاست
هم چو عکس رخ مهتاب که افتاده درآب دردلم هستی و بین من وتو فاصله هاست
خداوندا:
تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه زجري ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشارست...
خداوندا...!
تو تنهايي و من تنها،تو يکتايي و بي همتا،وليکن من نه يکتايم نه بي همتا فقط تنهاي تنهايم...
کودک فال فروشی رادیدم گفتم چه میکنی گفت به آنان که درامروزخود ماندند فردا را میفروشم...!
بت ها شکستنی بودندوباورها ماندگار،چه ساده دل بود ابراهیم!؟
اب میخواهم سرابم میدهند عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی افتاب
عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد میشوم خوب اگر اینست من بد میشوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیکر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم عاقبت الوده مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو میکنم هر چه در دل داشتم رو میکنم
من نمیگویم که با من باش فقط...
عاشق معلمی هستم که اندیشیدن را به من بیاموزد,نه اندیشه ها را!!!
ان روز که همه بدنبال چشمان زیبا هستند تو بدنبال نگاه زیبا باش.
در بیکران زندگی 2چیز افسونم میکند:
1-ابی اسمان که میبینم و میدانم که نیست!
2-خدایی که نمیبینم ولی میدانم که هست!
اگر نمیتوانی به مردم خدمت کنی برو تا خیانت نکنی!!!
ای خدای بزرگ کمکم کن تا وقتی میخواهم در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم,
کمی با کفشهای او راه بروم!!!
جهان را نه انچه واقعا هست میبینیم بلکه انچه که مه واقعا هستیم میبینیم!!!
چه هراس انگیز است برافروختن چراغ در جایی که بجز زشتی هیچ نیست!!!
چه بسیارند کسانی که همیشه حرف میزنند بی انکه چیزی بگویند,
وچه کمند کسانی که حرف نمیزنند اما بسیار میگویند!!!
دنيا را بغل گرفتيم گفتند:امن است،هيچ كاري با ما ندارد،خوابمان برد. بيدار شديم،ديديم..... آبستن تمام دردهايش شده ايم!!!
ادامه مطلب
انگاه که به بهانه پایان خشکسالی عروسک را از دست دخترک گرفتند
و او را به سید روستا هدیه دادند,خداوند چشمهایش را بست!!!
گه دهری و گه ملحد و کافر باشد
گه دشمن خلق وفتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خویش فراتر باشد
گرگ خوناشام را در گله مهمانی مبر
تا نگردد بره ات قربان نام دوستی
مار سرما خورده را در استینت جا مده
ان ستم گستر کجا داند مقام دوستی!!!
من در سرزمینی زندگی میکنم که مردمانش:
صحنه بوسیدن دو عاشق را با نفرت بیشتری نگاه
میکنند تا صحنه اعدام یک انسان!!!
" چه دردناک است زیستن میان چنین مردمی"
•گر راه رفته بود بجایی رسیده بود عمری که شیخ بیهوده صرف نمازکرد!•
•خدایا هرجامیرویم وظلمی میبینیم،همه میگن:نگران نباش خداجای حق نشسته!
خدایا،میشه ازجای حق پاشی...که حق جای خودش بشینه!
•حاجی عبث بطواف حرم سعی میکنی باید شدن به صاحب این خانه آشنا!•
•¤بتهاشكستني بودندوباورهاماندگار!چه ساده دل بودابراهيم..!؟•
•¤پيشانى زداغ گنه سياه بهترزداغ مهرنمازازسرريا
نام خدانبرده،به كه زير لب بهرفريب خلق بگويى خداخدا..¤•
•اگرشیری درنده دربرابرت باشد، بهترازآنست که سگی خائن پشت سرت باشد..•.
سپنتا
از این نالم که فردایم چه خواهد شد
ولی من خوب میدانم که در تو غرق خواهم شد
شبم بی غم,نگاهم سردو بی گریه,تنم بی روح خواهد شد
ولی من خوب میدانم که بی تو هیچ خواهم شد.
بهداد
شاعر مشوی تا که نببینی همه عمر بخود تیرگی شب
تا که نزند بر کمرت زمونه ای دوست,همه روز و همه شب
صحبت بود اسان,مشوی مرد سفر تا که نبیینی
رنجی که زمان میدهدت,تا مشوی سیر ز خود,هر دم و هر شب.
بهداد
کاش میشد اشک را تفسیر کرد کاش میشد ناله را تعبیر کرد
کاش میشد از دل غمگین دوست اشک را چید و خنده ای تصویر کرد
بهداد
کاش میشد راز باران را نوشت کاش میشد لاله رخساران را نوشت
کاش میشد ناله نی را نوشت راز این یاران بی دل را نوشت
بهداد
کاش میشد سرنوشت از سر نوشت یا ورق زد جور دیگر دفتر این سرنوشت
کاش میشد با تو بود با تو از عشقی نوشت با تو از عشقی که پایانش نباشد
مثل امروزم به دست سرنوشت
بهداد
کاهن معبد دل را به نگاهی به خودم خیره کنم
من دیر کهن را به نگاهی کر و بی دیده کنم
ان کهنه شرابم که کنم تلخ چو زهر ان عسل شیرین را
من خود گنهم,من سر شیطان بدهم باد و بخود خیره کنم
بهداد م
بر روی بام زندگی هر چه میخواهی بکش زیبا و زشتش پای تو
تصویر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی از نو دوباره رسم کن
تقدیر را باور نکن
خالق تو را شاد افرید ازاد ازاد افرید
زنجیر را باور نکن
اگر درونم را نسازم،آبادیهاى بیرونم افسانه اى بيش نيست! (بیل ويلسون)
آنان سجاده هاراآتش ميزنندواينان بتهاراميشكنندغافل ازاينكه خدا همانست كه برلبان يك قماربازدرحال باختن جاريست!!!
ما اینجا پیغام دوست داشتنمان را با دود به هم میرسانیم,نمیدانم انجا که تو هستی تکه چوبی هست!؟
من اینجا جنگلی را به اتش کشیده ام!!!
کفشهای کهنه را دور نیاندازیم,شاید دوباره به کوچه های قدیمی برگشتیم!؟
از دل دیوانه ام دیوانه تر دانی که کیست!؟
من که دایم در علاج این دل دیوانه ام...
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شایدواما دارد
در خیال امد و ان اینه قلب شکست
اینه تازه از امروز تماشا دارد
عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخنها که خدا با همه ما دارد...
تنها منجی من کسیست که در اینه میبینم...
ای که از تازگی زخم دلم تازه تریی
یعنی از قصه دلتنگی من با خبری!؟
مثل مهتاب که از خاطر شب میگذرد
هر شب اهسته از افاق دلم میگذری.
مال هم بودن اگر دیروزها لطفی نداشت!
ارزش دیروز را امروز باور میکنیم...
از خاکم انگار که این خاک از جان تنم نیست!
انگار که این قوم غضب هموطنم نیست...
یک پنجره ناگهان برایم بفرست یک شعروکمی دهان برایم بفرست
دارم خفه میشوم در این کنج قفس لطفا کمی اسمان برایم بفرست
"درد"من تنهایی نیست?!بلکه مرگ ملتیست که گدایی را قناعت,
بی عرضگی را صبر,و با تبسمی بر لب این حماقت را
"حکمت خدا میدانند"!!!
بعد من با یاد من افسوس میماند بجا
در میان کلبه خاموش من فانوس میماند بجا
میروم تا گم شوم در جاده های بی کسی
کس نمیابد مرا افسوس میماند بجا
شیشه عمر شقایق را شکست ،
کاش میشد در سکوت مرگبار زندگی ،
این طلسم بی وفایی را شکست ...
ای دلم زهر جدایی را بخور ،
چوب عمری با وفایی را بخور،
ای دلم دیدی که ماتت کرد ورفت ،
خنده ای بر خاطراتت کرد ورفت ،
من که گفتم این بهار افسردنیست ،
من که گفتم این پرستو رفتنیست ،
آه عجب کاری بدستم داد دل ،
هم شکست و هم شکستم داد دل ....
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است ،
این دل درد اشنا دیوانه است ،
میروم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم اغوشت کنم
میروم از رفتن من شاد باش ،
از عذاب دیدنم ازاد باش ،
چون که تو تنها تر از من میروی ،
ارزو دارم تو هم عاشق شوی ،
ارزو دارم بفهمی درد را ،
تلخی برخورد های سردرد را ...